سفر به کمگردشگرترین کشور جهان؛ جزیرهای که تا ۲۰۵۰ زیر آب میرود
تصور کنید جایی شبیه صحنههای فیلم «کست اوِی» با نخلهای سبز-زمردی، نارگیلهای آویزان و موجهایی که از یک سو با سپیدی و خشونت به صخرهها میکوبند و از سوی دیگر به ساحلی از شن سفید و نرم میرسند؛ جایی که آبِ لاگون آنقدر زلال و گرم است که ماهیهای رنگینکمانی، گیاهان زیرآبی و صخرههای مرجانی بهروشنی دیده میشوند. این تصویر رویایی، اما در عین حال هشدارآمیز، متعلق به مولیتِفالاست؛ جزیرهای کوچک در کشور تووالو که در آن، زندگی روزمره با واقعیتی تلخ درباره تغییرات اقلیمی گره خورده است. در حالی که در سمت اقیانوس، امواجی به بزرگی ساختمانها به ساحل میکوبند و حتی لاشهها و تکهچوبهایی را، گاهی از جنس بقایای کشتیهای مربوط به جنگ جهانی دوم، به ساحل میآورند، سوی دیگر جزیره حالوهوایی آرام و تقریبا ماورایی دارد.
بهگزارش دیلیمیل، این جزیره نهفقط یک مقصد گرمسیری، بلکه نمونهای از زیستن در دل تهدید است؛ زیرا تووالو از کمگردشگرترین کشورهای جهان بهشمار میرود و سالانه کمتر از ۴ هزار بازدیدکننده خارجی دارد. این کشور بهگفته ناسا در حال فرورفتن است و بخش عمدهای از آن تا سال ۲۰۵۰ زیر آب خواهد رفت؛ حتی برآورد شده که تا پایان این قرن، ۹۵ درصد آن میتواند زیر موجها مدفون شود. همین وضعیت باعث شده بسیاری از مردم تووالو کشور را ترک کنند و حتی برای مهاجرت تووالوئیها به استرالیا ویزای ویژهای در نظر گرفته شود. با این حال، رسیدن به آن چندان هم دشوار نیست؛ از ولینگتونِ نیوزیلند، با یک توقف در فیجی و با پروازهای خطوط هوایی فیجی، میتوان به فونافوتی، پایتخت و بزرگترین سکونتگاه تووالو، رسید؛ شهری که نخستین دستگاه خودپرداز این کشور را در سال ۲۰۲۵ دریافت کرد.
رسیدن به مقصد نهایی تنها حدود ۱۰ دقیقه با قایق موتوری زمان میبرد، اما همین مسیر کوتاه هم چنان بر سطح آبهای آبی و درخشان میلغزد که گویی مسافر از جهان دیگری جدا میشود. اقامتگاه آفلِتا آیلند رسورت، پیش از آنکه حتی کاملا از دور نمایان شود، حس تبعید به بهشتی آرام را القا میکند؛ اقامتگاهی کوچک در جزیرهای پوشیده از باغ و حالوهوایی جنگلی که میتوان آن را در پنج تا ۱۰ دقیقه دور زد. در چنین جایی، با جمعیتی حدود ۱۰ هزار نفر و شمار اندک گردشگران، تنوع اقامتگاهها چندان زیاد نیست، چه برسد به هتلهای لوکس؛ اما همین کمبود، با کیفیت زندگی ساده و صمیمی جزیره جبران میشود. اتاقهای بزرگ با تختهای کوئین نرم، غذای خوب و اینترنت پرسرعت نسل پنجم که از طریق استارلینک فراهم شده، به انزوای اینجا چهرهای سبک و حتی شاد میدهد.
صاحب این مجموعه، آفِلی فالمِه پیتا، که پیشتر سفیر ایالات متحده و سازمان ملل بوده، با لبخند میگوید:
ما تا حدی مثل بازماندگانِ یک کشتی غرقشدهایم.
او در سال ۲۰۰۶ این اقامتگاه را راهاندازی کرد و نام «آفلِتا» هم ترکیبی از نام خودش و همسرش، آلیتا، است. در آشپزخانه عکسی دیده میشود از او و خانوادهاش که در کاخ سفید با باراک اوباما ملاقات کردهاند. در کنار این پیشینه دیپلماتیک، او اکنون در جزیرهای کوچک در اقیانوس آرام، زندگی را پیش میبرد که همهچیزش با ریتم طبیعت هماهنگ است؛ از سگ بزرگ قهوهایرنگی به نام ناپی، گربهای سیاه و عمدتا مشکی به نام لوسیا، تا گربه راهراهی که راوی برایش نام «آرو» را از محله تئآرو در ولینگتون برمیگزیند و او را عاشق دزدیدن ماهی و چنگ زدن به تنه نخلها توصیف میکند.
این اقامتگاه و جزیرهی کوچکِ سرسبزش، بیش از آنکه به روایتهای تیره و تار از فیلمهایی مانند «لاست»، «ارباب مگسها» یا حتی «کست اوِی» شباهت داشته باشد، یادآور «جزیره گیلگان» یا رمان «دو سال تعطیلات» ژول ورن است؛ جایی که انزوا الزاما به معنای خطر نیست. آب لاگون آنقدر شفاف است که حتی بدون فروبردن سر در آب هم میتوان ماهیهای رنگارنگ را دید؛ برخی آنقدر کوچکاند که از ناخن دست کوچکترند و بعضی دیگر تقریبا از خودِ راوی بزرگتر به نظر میرسند. با این حال، وقتی شنا میکنی و به زیر آب میروی، انگار پنجرهای به جهانی آبیتر و عمیقتر باز میشود؛ دنیایی که گفته میشود لاکپشتها هم گاهی در آن دیده میشوند، هرچند در این سفر راوی موفق به دیدنشان نمیشود.
در این اقامتگاهِ خودکفا، غذا هم بخشی از همان روایت بقا و سازگاری است. آفِلی بخش زیادی از آشپزی را خودش انجام میدهد و هر وعده نشان میدهد که چگونه میتوان با تکیه بر منابع محلی، سطحی بالا از کیفیت را حفظ کرد. او میگوید:
ما میخواهیم الگو و نمونهای خوب از آنچه ممکن است باشیم.
بهگفته او، این مزرعه اکولوژیکِ مبتنی بر انرژی تجدیدپذیر میتواند الگویی برای دیگر کشورهای کوچک جزیرهای، نه فقط تووالو، باشد. شام شب اول شامل اسنپر قرمز است که تقریبا در دهان آب میشود، بههمراه کمی مرغ باربکیو، خیار، چیپس نانمیوه که مزهای شبیه چیپس سیبزمینی دارد و یک نارگیل که از وسط شکافته شده تا بتوان آبش را نوشید. هنگام خوردن این غذا روی بالکن و تماشای غروب، او توضیح میدهد که همه مواد غذایی از خود جزیره یا آبهای اطراف آن تامین میشوند.
فلسفه مصرف بهینه در همهجا دیده میشود. غذای خوردهنشده به خوکها میرسد، فضولات حیوانی به کود تبدیل میشود و حتی فاضلاب انسانی به بیوگاز بدل میشود. بطریهای پلاستیکی آب هم دوباره پر میشوند و در زمین دفن میگردند تا در صورت خشکسالی بهعنوان «ذخیره ویژه» به کار آیند. آفِلی میگوید باغهای کاشتهشده میتوانند در برابر مدهای بلند نقش سد طبیعی ایفا کنند؛ نکتهای مهم، چون بلندترین نقطه جزیره تنها کمی بیش از یک متر از سطح دریا ارتفاع دارد. در واقع، اینجا کشاورزی فقط تولید غذا نیست، بلکه بخشی از سازگاری با تغییرات اقلیمی و تلاشی برای پایداری در برابر بالا آمدن آبهاست.
طبیعت جزیره در زمان جزر و مد، چهرهای نمایشی به خود میگیرد. در مدِ بالا، موجهای شورِ سمت اقیانوس تا لبه جنگل پیش میآیند؛ اما وقتی آب عقب مینشیند، دهها و بلکه صدها متر صخره تیز و برآمده آشکار میشود و خرچنگهای بیشمار میان این چشمانداز دندانهدار میدوند، از درهها و غارکهای زیرآبی پیشین و سکوهای کوچک سنگی میگذرند و چنگالهایشان را به هم میکوبند. صدفهای زیبا هم حرکت میکنند، اما نه بهخاطر جادویی پنهان، بلکه چون خانه خرچنگهای گوشهگیرند. در همان حال، صدای خشخش برگها در باد، قوقولیقوقوی مرغها و خرخر خوکها پیوسته در فضا میپیچد و جزیره را به یک ارکستر طبیعی بدل میکند.
شبها، در خانه اصلیِ چوبیِ سفید و آبی با نردههای قرمز بالکن، گفتوگوها تا دیر وقت ادامه پیدا میکند؛ گفتوگوهایی در هوایی مرطوب که وقتی باد میایستد، به تعبیر راوی، مثل مخمل سیاهِ نمخورده است. با این حال، برخلاف فضای اضطرابآلود داستان «مرگبارترین شکار»، هیچ حس ناامنی در صحبت با آفِلی وجود ندارد و او صریح میگوید که از حرف زدن با مهمانها لذت میبرد. همانجا، در سکوت و گرمای شب، ایدهای که بارها تکرار میکند روشنتر میشود: اینجا قرار است مدلی عملی باشد، نمونهای از اینکه چگونه میتوان با انرژی تجدیدپذیر، خودکفایی و استفاده درست از منابع، حتی در جزیرهای کوچک و آسیبپذیر، آیندهای قابلزیست ساخت.
غذا، در این میان، یکی از مهمترین درسهاست. صبحانه روز بعد با پاپایای تازه و میوه اژدهای سرخابیرنگی که از باغ چیده شدهاند آغاز میشود و در کنار آن تخممرغ مرغها، سوسیس و نان خانگی با مربا قرار دارد. برای ناهار هم ماهی با خامه نارگیل، سوپ مرغ با کدوحلوایی و هویج در آبگوشت، اسفناج و سیبزمینی سرو میشود و مانند هر وعده دیگر، نارگیل هم است. آب، در گرمای طاقتفرسای روز و زیر آفتاب تند، بهخوبی تشنگی را فرو مینشاند. در چنین فضایی، یک هفته به سرعت میگذرد؛ درست مثل پرواز دائمی پرندگان دریایی تیرهبال که همواره در آسمان دیده میشوند و آغاز و پایان روز را با حضورشان قاب میگیرند.
شام آخر، جمعبندی تمام این تجربه است: خرچنگ با نارگیل، نانمیوه، ماهی که همان بعدازظهر در لاگون صید شده، پاپایا و برنج. این وعده روی ساحل سمت لاگون خورده میشود، در حالی که راوی خورشیدِ سرخ و آتشین را میبیند که آرام در افق فرو میرود و موجها ساحل را نوازش میکنند. آسمان همزمان به نارنجی، صورتی، قرمز و یاسی بدل میشود و نسیم شور دریا شدت میگیرد. در همان لحظه، ناپیِ سگ به سراغش میآید، آرو روی صندلی کنار او جا میگیرد و لوسیا هم ظاهر میشود؛ صحنهای از رفاقت و آرامش که رابينسون کروزوی افسانهای، آن دریانورد تنها و سرگردانِ جزایر گرمسیری، فقط میتوانست در خواب ببیند. اما این بهشت، همانقدر که مجذوبکننده است، شکننده هم است: جزیرهای که تا سال ۲۰۵۰ ممکن است بخش اعظمش زیر آب باشد و همین تضاد، سفر به تووالو را به تجربهای فراموشنشدنی و در عین حال هشیارکننده بدل میکند.
شما درباره این جزیره و آیندهاش چه فکر میکنید؟