وقتی مقبره اعجاب‌انگیز توت‌عنخ‌آمون باز شد؛ روایت تکان‌دهنده نخستین خبرنگار

یک‌شنبه 26 بهمن 1404 - 21:00
مطالعه 10 دقیقه
باستان‌شناس و کارگران در حال حمل یک سینی قطعات کوچک گنجینه از پله‌های ورودی مقبره
«مینارد اوون ویلیامز» در سال ۱۹۲۳، با ثبت لحظه بازگشایی مقبره توت‌عنخ‌آمون، شکوه مصر باستان را به دنیای مدرن پیوند زد.

«مینارد اوون ویلیامز»، (Maynard Owen Williams)،به عنوان نخستین خبرنگار اعزامی نشنال جئوگرافیک، همواره کوشید تا جهان را به خانه میلیون‌ها نفر ببرد. سال ۱۹۲۳ برای ویلیامز نقطه اوج حرفه‌ای بود؛ چراکه از طرف نشنال جئوگرافیک، خبرنگار ویژه پوشش بازگشایی مقبره توت‌عنخ‌آمون (Tutankhamun) در مصر شد. او با چشمان تیزبین و دوربینش، تلاش کرد شکوه تمدن باستان را به دنیای مدرن امروز پیوند بزند. (National Geographic)

آرامگاه پادشاهان مصر در تبس

هیچ گورستانی در جهان به اندازه دره پادشاهان در «تبس» (Thebes) با آن صخره‌های ناهموار، منحصربه‌فرد نیست. صخره‌های آهکی این منطقه زیر نور خورشید تغییر چهره می‌دهند و حالتی رازآلود به طبیعت می‌بخشند.

اینجا بیابانی برهوت است که سکوت سنگینش حکایت از پادشاهان دفن شده در اعماق خاک دارد. سال‌ها غارتگران و دانشمندان در این صخره‌ها به دنبال گنجینه‌های پنهان فراعنه جست‌وجو کرده‌اند. اکنون این نقطه دورافتاده به کانون توجه جهانیان تبدیل شده و تاریخ باستان در آن جان گرفته است. من در این مکان، تضاد میان بیابان بی‌رحم و جلال و جبروت پادشاهان سفر کرده به ابدیت را دیدم.

هاوارد کارتر؛ کاشف مقبره توت‌عنخ‌آمون

هزاران گردشگر بی‌خبر از روی نقطه‌ای رد شده بودند که گنجینه کارتر (Carter) و کارناروون (Carnarvon) در آن نهفته بود. باستان‌شناسان پیشین تا چند قدمی این ورودی پنهان رفته، اما به اشتباه جست‌وجو را متوقف کرده بودند. حتی تئودور دیویس (Theodore Davis) نیز از نظر زمانی و مکانی مقبره را محاصره کرد، اما موفق به یافتن آن نشد.

سارقان گورها نیز قرن‌ها پیش با ترس از این منطقه گریخته بودند و گنجینه دست‌نخورده باقی ماند. سرانجام پس از شانزده سال تلاش، هاوارد کارتر (Howard Carter) کلید ورود به این میراث عظیم را در دل زمین پیدا کرد. این کشف ثابت کرد که گاهی بزرگ‌ترین گنجینه‌ها درست زیر پای کسانی است که از آن عبور می‌کنند.

بازگشت توت‌عنخ‌آمون به سنت‌های پیشین

توت‌عنخ‌آمون پادشاهی بود که پس از بدعت‌های آخناتون (Akhenaten)، دوباره قدرت را به آمون بازگرداند. او با این اقدام، شکوه دوران گذشته را به تِبس بازآورد و حمایت کاهنان قدرتمند محلی را جلب کرد. به پاس این وفاداری به سنت‌ها، مقبره او با نفیس‌ترین و بی‌نظیرترین اشیاء هنری و مذهبی انباشته شد.

چیدمان اشیاء تدفینی شامل گلدان‌های مرمرین ظریف و صندلی‌های چوبی شماره‌گذاری شده
نمای نزدیک از یک نشان یا طلسم باستانی به شکل سوسک اسکاراب

اشیاء تدفینی او به گونه‌ای تهیه شده بود که قدرت پادشاه را در دنیای دیگر برای همیشه تثبیت کند. این حجم از گنجینه که در هیچ حفاری دیگری دیده نشده، نشان‌دهنده اهمیت مذهبی و سیاسی او است. او با مرگ خود میراثی بر جای گذاشت که نماد احیای قدرت آمون و شکوه هنر اصیل مصری شد.

ورود به الاقصر و خاطرات گذشته

گرچه مقبره کوچک است، انبار غنی اثاثیه کمیاب درون آن، هر بیننده‌ای را شگفت‌زده می‌کند. وقتی در هفدهم فوریه وارد الاقصر (Luxor) شدم، خاطرات بازدید ۱۱ سال پیش در ذهنم زنده شد. به یاد آوردم که چگونه زیر آفتاب سوزان، تشنه و خسته، از کوزه‌های سفالی آب نیل می‌نوشیدیم.

بوی چهارپایان و چانه‌زنی با بومیان برای عتیقه‌های تقلبی، بخشی از اتمسفر فراموش‌نشدنی آن دوران بود. حالا دوباره به این بیابان بازگشته‌ام تا شاهد شگفتی‌هایی باشم که انسان مدرن هرگز ندیده است. پیاده‌روی به سوی صخره‌های سوزان، پیش‌درآمدی برای مواجهه با گنجینه‌ای بود که انتظارم را می‌کشید.

درک اتمسفر واقعی مصر در مسیر مقبره

در این سفر تصمیم گرفتم آرام و پیاده گام بردارم تا گرمای خورشید آفریقا را بر پشتم حس کنم. می‌خواستم با روستاییان معاشرت کنم و از تماشای شترهایی که به سوی مزرعه‌ها می‌روند لذت ببرم. این پیاده‌روی فرصتی بود تا پیش از هیاهوی خبرنگاران، با سکوت و ابهت دره پادشاهان خلوت کنم.

تعامل با مردم محلی و دیدن زندگی جاری در کنار آثار باستانی، تضادی جذاب را رقم می‌زد. هر گام در این مسیر بیابانی، مرا به گذشته‌های دور نزدیک‌تر و ذهنم را برای اکتشاف آماده می‌کرد. این تجربه شخصی، چشم‌انداز مرا نسبت به پیوند میان زندگی مدرن و تاریخ کهن مصر تغییر داد.

تقرب به دره‌ آرامگاه‌ها با پای پیاده

طراوت صبحگاهی در هوا بود و کارگران جاده را برای ورود ملکه بلژیک تسطیح و آماده می‌کردند. من اما راه اصلی را رها کردم و از میان‌بری مارپیچ میان تپه‌های گچی به سوی مقصد رفتم. از کنار تندیس‌های غول‌پیکر «ممنون» (Memnon) گذشتم و شاهد زندگی بدوی مردم در دل بیابان بودم. شترها و گاوها چرخ‌های چاه را می‌چرخاندند تا مزارع تشنه را با آب گران‌بهای نیل سیراب کنند. تماشای این صحنه‌های سنتی در کنار مقبره‌های کهن، حس غریبی از تداوم زمان را القا می‌کرد. من به دنبال درک روحی بودم که در پس این سنگ‌ها و سنت‌های هزارساله همچنان جاری است.

توقفی در مسیر و تماشای زندگی محلی

هنگام عبور از روستایی گلی، دخترکی به من نیشکر تعارف کرد و قمری‌ها بر دیوارها می‌خواندند. برای ناهار در نزدیکی معبد حاتشپسوت (Hatshepsut) توقف کردم، جایی که کارگران در حال تخلیه خاک بودند. در حیاط استراحتگاه، تردستی زبردست با نمایش‌های سنتی خود، کارگران خسته را سرگرم می‌کرد. او با فنجان‌ها و جوجه‌هایش، لحظاتی از شادی را به قلب این دره خشک و تاریخی آورده بود. این جزئیات کوچک، بخشی از سمفونی زندگی در حاشیه جایی بود که گنجینه‌های بزرگ را پنهان داشت. حس می‌کردم تمام این آدم‌ها و صحنه‌ها، پیش‌درآمدی برای ورود به راز بزرگ توت‌عنخ‌آمون هستند.

انتظار در کنار آرامگاه

زیر خورشید سوزان نیمروز، با دوربین سنگینم به سوی ورودی پوشیده شده‌ مقبره حرکت کردم. در آنجا خبرنگارانی را دیدم که هفته‌ها با صبوری در انتظار خبری از اعماق زمین نشسته بودند. آمبولانسی برای جابه‌جایی گنجینه‌ها به آزمایشگاه مرمت، مدام در حال رفت و آمد بود. این مردان تشنه خبر، هر شایعه‌ای را که از درگاه مقبره نشت می‌کرد با دقت بررسی می‌کردند. آن‌ها در نقش کارآگاهانی ظاهر شده بودند که کوچک‌ترین تغییر در وضعیت مقبره را ثبت می‌کردند. فضا آکنده از تعلیق بود و همه در آن «حفره جهنمی»، منتظر خروج شیئی جدید از تاریخ بودند.

فضایی آکنده از راز، حتی در پناه روز روشن

دره غرق در سکوتی سنگین بود و خبرنگاران با نجوا حرف می‌زدند تا حریم رازها نشکند. سنگینی رمز و راز بر این فضا چنان چیره بود که نظیرش را در هیچ جای دیگر نمی‌شود پیدا کرد. وقتی سرکارگران حفاظ‌های چوبی را برداشتند تا الوارهایی را به داخل ببرند، حدس و گمان‌ها آغاز شد. عکاسان با دقت فاصله تا درگاه را تخمین می‌زدند تا بهترین لحظه را برای تاریخ شکار کنند. دیر وقت بود که آنجا را ترک کردم، اما تصویر آن مقبره خاموش در ذهنم حک شده بود. گویی در آن ساعت پایانی روز، ارواح فراعنه از دور نظاره‌گر کنجکاوی‌های ما انسان‌های مدرن بودند.

شور و التهاب در آستانه‌ بازگشایی رسمی

شب پیش از بازگشایی، لابی هتل الاقصر به مرکز فرماندهی و کانون تنش تبدیل شد. خبرنگاران که پیش‌دستی کرده بودند، خبر شکافته شدن دیوار اتاقک داخلی را مخابره کردند.

همه می‌خواستند با لرد کارناروون صحبت کنند، اما گویی سخن گفتن از مقبره فعلا ممنوع بود. حاضران هر نگاه و حرکت لرد را تفسیر می‌کردند تا شاید رازی از درون مقبره فاش شود. هیجان جمعی چنان بالا بود که هیچ‌کس نمی‌خواست لحظه‌ای از این واقعه تاریخی را از دست بدهد. اتمسفر هتل آکنده از سرخوشی و التهابی عیان بود که همه را برای صبح روز موعود آماده می‌کرد.

تمهیدات لازم برای بازدیدکنندگان سلطنتی از آرامگاه

صبح یکشنبه، آرامگاه رامسس نهم (Ramesses IX) برای استقبال از ملکه بلژیک و مقامات به شکلی خاص آماده شد. مقبره آخناتون نیز در آن نزدیکی، به تاریک‌خانه‌ای برای ظهور عکس‌های گنجینه دامادش تبدیل شد.

با افزایش دما، شترها قالب‌های یخ را برای پذیرایی از مهمانان عالی‌رتبه به محل حفاری آوردند. صدای تق‌تق ماشین‌های تایپ خبرنگاران در میان دیوارهای سنگی و کهن دره به گوش می‌رسید. حضور نیروهای امنیتی و مقامات، دره پادشاهان را به یک دژ نظامی و دیپلماتیک بدل کرده بود. همه چیز مهیا بود تا پیوند میان پادشاهی مدرن و فرعون باستان در قلب زمین برقرار شود.

استفاده از آرامگاه «آخناتون» به عنوان تاریک‌خانه‌ عکاسی

اگر روح آخناتون در آنجا بود، از تبدیل آرامگاهش به آزمایشگاه عکاسی رقیبانش بهت‌زده می‌شد. مشرف بر آنجا مقبره رامسس ششم (Ramesses VI) قرار داشت، فرمانروایی که در دورانش کاهنان قدرت را گرفتند. نزدیک ظهر شترها یخ‌ها را رساندند و مهمانان در تونل‌های خنک مشغول صرف ناهار شدند. هر گوشه از محوطه به بخشی از یک ماشین بزرگ اطلاع‌رسانی برای مخابره شکوه مصر تبدیل شد. خبرنگاران در رقابتی تنگاتنگ بودند تا کوچک‌ترین جزئیات ورود ملکه را به جهان گزارش کنند. فضا ترکیبی از تشریفات رسمی سلطنتی و تکاپوی رسانه‌ای در یکی از قدیمی‌ترین نقاط زمین بود.

ورود ملکه به آرامگاه

با رسیدن لرد آلنبی (Allenby)، ملکه بلژیک به همراه هاوارد کارتر به سوی اعماق تاریک مقبره قدم گذاشت. توت‌عنخ‌آمون پس از سی قرن سکوت، سرانجام در حال ملاقات با میهمانانی از دنیای مدرن بود. وقتی لرد آلنبی از مقبره خارج شد، خاک روی لباسش نشان داد که فضا چقدر تنگ و فشرده است. تابوت سنگی عظیم چنان اتاقک را پر کرده بود که عبور از کنار آن کاری بسیار دشوار می‌نمود. این تنگی فضا، ابعاد خیره‌کننده گنجینه‌ای را که در آنجا جای گرفته بود، برای ما آشکار کرد. حضور ملکه در قلب زمین، نمادی از ادای احترام دنیای امروز به ریشه‌های کهن تمدن بشری بود.

نگاهی به فضای داخلی آرامگاه

روز دوشنبه وارد مقبره شدم؛ روشنایی الکتریسیته تاریکی سه‌هزارساله را همچون روز روشن کرده بود. تندیسی سیاه از پادشاه با صندل‌های زرین در آستانه ایستاده بود تا از حریم او محافظت کند. ابهت این نگهبانان وفادار که به دنیای امروز خیره شده بودند، هر بیننده‌ای را تحت تاثیر قرار می‌داد. دامن‌های چین‌دار و ظرافت ساخت آن‌ها، با تمام یافته‌های باستان‌شناسی قبلی تفاوت داشت. این پیکره‌ها مرزی نمادین میان دنیای زندگان و قلمرو ابدی پادشاه جوان ایجاد کرده بودند. حضور در آن تالار و مواجهه با آن چشمان باستانی، لرزه بر اندام هر تماشاگری می‌انداخت.

تزئینات شگفت‌انگیز بر روی تابوت سنگی

تابوت سنگی با ورقه‌های طلا پوشانده شده بود و چنان درخششی داشت که کلمات قادر به توصیفش نیستند. چشم‌های مرموز و ماری که برای محافظت بر فراز آن چنبره زده بود، شکوهی خیره‌کننده داشتند.

کتیبه‌هایی از لاجورد و لعاب سفال، بدنه این مخزن عظیم و مقدس را به زیبایی آراسته بودند. در گوشه‌ای، گلدان‌های مرمرین با ظرافتی فراتر از تصور، در کنار اشیاء تدفینی قرار داشتند. حصار تخته‌ای، دید ما را به اتاقک پشتی که گفته می‌شد پر از گنج است، کاملا مسدود می‌کرد. اینجا حریمی خصوصی بود که پس از هزاران سال، دوباره چشمان کنجکاو بشر آن را لمس می‌کرد.

دیداری از آرامگاه «آمنوفیس دوم»

بعد از آن به مقبره آمنوفیس دوم رفتم، جایی که مومیایی او زیر نور و گل‌های خشکیده قرار دارد. مومیایی‌های هولناک آنجا یادآور سرنوشتی هستند که شاید در انتظار توت‌عنخ‌آمون هم باشد. در اعماق تاریک مقبره آمنوفیس سوم، درپوش تابوت شکسته‌ای را دیدم که در سکوت افتاده بود. خفاش‌ها با جیغ‌هایشان فضای وهم‌آلود این مقبره غارت‌شده و فراموش‌شده را پر کرده بودند. در آنجا سنگینی هزاران تن سنگ آهک را بر فراز سرم و حقارت انسان را به وضوح حس کردم. این مقبره‌های غارت‌شده، تضادی دردناک با گنجینه دست‌نخورده پادشاه جوان ایجاد می‌کردند.

بازگشت به الاقصر

سوار بر مرکب در غبار جاده به سمت الاقصر برگشتم و آفتاب عصرگاهی می‌تابید. قایق‌هایی با بادبان‌های سفید پروانه‌ای نیل را می‌شکافتند و گل‌های کاغذی می‌درخشیدند. در هتل، گردشگران با هیجان از مجوزهای ورود و تماشای مومیایی‌های جدید می‌گفتند. نام توت‌عنخ‌آمون بر سر زبان‌ها بود و فیلم‌های عکاسی روایتگر این ولع جهانی بودند. اما مومیایی پادشاه جوان هنوز در اسارت مقبره سنگی خود و دور از چشم جهان باقی مانده است. او در قلب زمین ماند تا شاید برای همیشه از هیاهوی دنیای زندگان و چشمان کنجکاو در امان باشد.

به نظر شما ارزشمندترین چیزی که از این مقبره خارج شد، گنجینه‌های طلایی بود یا روایتی که پس از ۳۰۰۰ سال به گوش جهان رسید؟ دیدگاه خود را با ما و خوانندگان دیگر کجارو در میان بگذارید.

نظرات